بوسه بر باران




Tuesday, June 04, 2002

٭ /2002 4:36:17 PM | Mojtaba &Baran]
ميروم تا خلوتي پيدا كنم
ميروم تا با خودم سودا كنم
گم شدم در وحشت نيرنگها
مي روم مثل خودي پيدا كنم
يك زمستان ابر در ذهن منست
ديده بايد بعد از اين دريا كنم
چند بايد در سياهي هاي شب
�كر ناهمواري دنيا كنم
هيچ كس در �كر تنهاييم نيست
بايد آخر �كر اين تنها كنم
نيز خواهم در عبور از نيك و بد
عشق را جور ديگر معنا كنم
گ�ت واله كنار بيد و رود
بعد از اين آلونكي بر پا كنم
شايد آنجا وارهم از اين و آن
شايد آنجا تا ابـــــد ماوا كنم
{{{{{والـــــــه }}}}}
يا همان (((باران)))



٭ ميروم تا خلوتي پيدا كنم
ميروم تا با خودم سودا كنم
گم شدم در وحشت نيرنگها
مي روم مثل خودي پيدا كنم
يك زمستان ابر در ذهن منست
ديده بايد بعد از اين دريا كنم
چند بايد در سياهي هاي شب
�كر ناهمواري دنيا كنم
هيچ كس در �كر تنهاييم نيست
بايد آخر �كر اين تنها كنم
نيز خواهم در عبور از نيك و بد
عشق را جور ديگر معنا كنم
گ�ت واله كنار بيد و رود
بعد از اين آلونكي بر پا كنم
شايد آنجا وارهم از اين و آن
شايد آنجا تا ابـــــد ماوا كنم
{{{{{والـــــــه }}}}}
يا همان (((باران)))


........................................................................................

Saturday, May 25, 2002

٭ اي به خلوت Ø®Ù�ته ØŒ بي هنگا Ù…
خيز و آهنگ بيـا بـا ن كـن
سا يـبـا ن خـيـمـه را برچـين
د شت را آيـيـنـه با را ن كـن
-------------------------
عـا شـقـي كـن ! دل به دريا زن!
كـن رهـا ، انديـشـه را در با د
همـنـشـين خوب را دريا ب
هرچه با دا با د و با دا با د
-----------------------------
آ ن طـر�ـتـر جا ده ها يي هسـت ـــــ
كه به آهنــگ جـنـون مـا نــــد
هـيچ كــس مــا نـنـد (( نــــي )) در با د
شعـر هـجـرت را نـمي خـوا نـد
--------------------------
اي بـه خـلـوت خـ�ـتـه از جا خــيــز
يـا د كـن از حـلـقـه يــا را ن
يا د كــن از ((پونه )) و (( خـتـمـي ))
در زلال مـــــر تــع بـــــا را ن
-------------------------
هديه ايي از سوي واله ((بــا را ن ))



........................................................................................

Friday, May 24, 2002

٭ ------------------------------------------------
چند تا جمله از گابريل گارسيا ماركز هست كه قبلا يكي از دوستان به نام مازيار به من داده بود كه اونها رو براتون مينويسم

دوستت دارم نه به خاطر اينكه تويي بلكه يه اين دليل كه وقتي در كنارت هستم. كسي هستم

هيچكس شايستگي اشكهاي تو را ندارد و ان كسي هم كه لايق اين اشكهاست.گريه ات را نميخواهد

تنها به اين دليل.انگونه كه دلخواه توست كسي به تو عشق نمي ورزد معنايش اين نيست كه بهيچ وجه دوستت نداشته باشد

دوست واقعي كسي است كه دستت را ميگيرد و با قلبت تماس دارد

بدترين راه از دست دادن كسي اين است كه در كنارش نشسته باشي و بداني كه ديگر او را نخواهي ديد

هرگز دست از لبخند زدن بر ندار.حتي اگر غمگيني همچنان تبسم كن ممكن است با ان لبخند كسي در دام عشقت ا�تد

در اين دنيا تو تنها يك �رد هستي.اما ميتواني براي يك �رد يك دنيا باشي

هرگز وقتت را صر� كسي نكن كه اهميتي به وقت صر� كردن با تو نميدهد

شايد خواست خداوند اين استكه پيش از اينكه ادم خوبي ببيني.با ادمهاي بد زيادي برخورد كني.چون تنها وقتي كه اين ات�اق ا�تاد ميتواني شاكر در گاهش باشي

گريه نكن.چون به پايان ميرسد.لبخند بزن.چرا كه ات�اق ا�تاده است

هميشه هستند ا�رادي كه به تو اسيب برسانند.پس نيازمندي كه همچنان اعتماد كني.تنها مراقب باش

پيش از برخورد با يك ادم جديد.سعي كن بهترين باشي كه ميداني هستي و اميدوار باش كه او تو را خوب بشناسد

زياد تقلا نكن.هميشه بهترين چيزها وقتي ات�اق مي ا�تد كه هيچ انتظارش را نداري

---------------------------------------------------
اين عبارات را براي ا�رادي كه بدلايل گوناگون دوستتان بشمار مي ايند ب�رستيد مهم نيست اگر بطور معمول انها را نمي بينيد.حتي اگر با انها چندان تماسي هم نداريد.بخاطر داشته باشيد كه:
پشت هر رويدادي.علتي نه�ته است

به اميد حق
مجتبي ساده پرست




........................................................................................

Wednesday, May 22, 2002

٭ ---------------------------
توي روزنامه همشهري چاپ امروز يك مقاله در مورد ارنست همينگوي كه نويسنده مورد علاقه منه خوندم به نام خداحا�ظ ر�يق به قلم گابريل گارسيا ماركز نويسنده معرو� كه خودشو شاگرد همينگوي ميدونه.از خوندن مقاله لذت زيادي بردم راستش من كتابهاي همينگوي رو خيلي دوست داشتم ودارم . رمانهاش يك حس اشنا رو به من منتقل ميكرد كه برام تعري� نشده بود .به قول ماركز:كتابهاي همينگوي اين حس رو القا ميكنند كه چيزي كم است و اين چيزي است كه رمز و راز و زيباي اثار او را شكل ميدهد.
وقتي الان �كر ميكنم ميبينم دقيقا همين بود (يك چيزي كم است)حسي كه هميشه در زندگي من وجود داشته و با كتابهاي همينگوي در درونم رشد يا�ت.
وداع با اسلحه - زنگها براي كه به صدا در مي ايند - پيرمرد و دريا - پروانه و تانك - تپه هاي سرسبز ا�ريقا و ....همه اين كتابها در وجودم نقش بسته اند وتا ابد با من خواهند بود.
همينگوي خودكشي كرد شايد به خاطر اينكه ديگه نتونست اين كمبود رو تحمل كنه. روحش شاد
به اميد حق:مجتبي ساده پرست


٭ --------------------------------------------------
امروز روز پر كار و خسته كننده اي بود
توي مغازه نشسته بودم و داشتم به حساب و كتابها رسيدگي ميكردم كه يكهو حوصله ام سر ر�ت و د�تر و دستك رو شوت كردم يك گوشه و با خودم �كر كردم عجب زندگي بي تنوع و يكنواختي
نه هيجاني نه احساسي هيچي �قط چك و قرض و حرص و جوش خوردن
يك نگاه به بيرون مغازه انداختم چشمم خورد به زن و مردي كه همراه بچه كوچولوشون كنار خيابون ايستاده بودند زنه خيلي سنگين و محجوب و مرده هم لاغر مردني ولي مرتب و با ديسپلين. به نظرم اومد كه خيلي اروم در حال جر و بحث كردن هستند نگاهم رو برگردوندم چون دوست ندارم حتي با نگاهم(كه به نظر من از زبون بهتر حر� ميزنه)در مسائل ديگران �ضولي كنم.دوباره مشغول �كر كردن شدم و مسائل ده روز قبل رو مرور كردم اصلا رضايت بخش نبود و بسيار كسل كننده
توي �كر بودم كه متوجه شدم همون اقاهه وارد مغازه شده و كتش رو كه تنش بود دراورده ودستش گر�ته بود خيلي مودب گ�ت:ببخشيد اقا ميخواستم بپرسم احيانا شما خريدار اين كت نيستيد.سرم رو بالا بردم و يك نگاهي به صورتش انداختم بعله اقا معتاد تشري� داشتند و از قيا�ه اش كاملا معلوم بود راستش من از اين ادمهاي كه از احساسات ديگران براي رسيدن به اهدا� خودشون است�اده ميكنند زياد ديدم و چوبشون رو هم خوردم امدم بگم كه نه قربونت ب�رمائيد بيرون كه چشمم ا�تاد به دختر بچه شون كه بيرون وايستاده بود(از مادره خبري نبود شايد از شرم خودشو گم كرده بود)
يك چيزي توي دلم تير كشيد و.........
واقعا كه -من به �كر تنوع و هيجان هستم در حالي كه هستند بعضيها كه به نون شبشون هم محتاجند البته هر چند كه از اين قبيل ا�راد توي دنيا و مخصوصا مملكت ما زيادند(خدايا صد هزار مرتبه شكر)ولي چه خوبه كه ادم قدر امكانات و نعمتهاي در اختيار شو بدونه(ولي به خدا من چيز زيادي نميخوام �قط يك ذره احساس زندگي كردن)و گاهي اوقات هم يك نيم نگاهي به ا�راد دور و برش بندازه
به اميد حق
مجتبي ساده پرست



........................................................................................

Monday, May 20, 2002

٭ اي شـبدر نوازش
بــا را ن نــرم
-- مــژه در سا يــه --
سا يــه ســا ر مــن
0
اي هــر چــه با مــن ، در تــو
-- در تــو ، از مــن --
تـــرا نــــة روشــن
اي نــام مــا نــدگــا ر غــزل
يـــا دگـــا ر مــن
0
اي مــهــر ، اي تــرنــّم ، اي رود آشــتــي
اي عـطــر ا نـتـشـــا ر تــن تــو ،
بـهـــا ر مـــن
0
آيــيـنه پــو ش خـلـوت شـبـگــيــر دهــكــده
اي �صــل گـيـســوا ن تــــو
در شا هــراه شــب
لــيــل و نــهــا ر مــن
0
تا بـاغ مــا هــتا ب
تــا عــطــر زرد ســنجــد
تـــا كــو چــه هــاي آب
بـر جـا ده هـاي عـصـر
نــا م تــــرا بـه زمــزمــه آغــا ز مــي كـنـنـد --
مــــــــــن بـــــا تــــمــــا م عـــــشــــق
نـــــا م تـــــرا -- بــه نــا م -- صــــدا مـــــي كــــنــــم مــــدا م .....

هديه ايي تقديم به دوستان {{{ وا لـــه }}} يا همان((( باران )))


........................................................................................

Sunday, May 19, 2002

٭
گـ�تم : كه آب و آيينه ؟ گـ�تي : كه عريـا نـند
گـ�تم : عروسـا ن چـمن ؟ گ�ـتي : شكـو�انـند
گ�تـم : درخـتان كنار رود؟ گ�تي: كه شـادانـند
گـ�تم : كه گـل هـاي بيـابانـي؟ گ�ـتي: خندانـند
گـ�تم : دل تـنگـت؟ كـمي از خـود بـگـو بـا مـن
گ�تي نمي داني چه دلتنگم؟ دلم غمگين غمگين است
گــ�تم : شگ�ــتــا ! اين چه آيــيــن است ؟
گـ�تي: كه رسم روز گا ر حيلـه گـر ايـنست
گ�تـم : كجا ديدار با تو دست خواهـد داد؟
گ�تـي : در آنســوي شكيبايــي و تنهـا يي
با يـــد زلا لــــي پيـشـه مـان گـردد
بــا يـــد ادب ا نـــديــشــه مــان گــردد


........................................................................................

Saturday, May 18, 2002

٭ واقعا بعضي از دوستان خيلي ماه Ùˆ با معرÙ�ت هستند Ùˆ موجب خجالت من حقير مي شوند
از ميترا جان و وحيد اقا كمال تشكر رو دارم و ا�تخار ميكنم كه چنين دوستان با معر�تي دارم



........................................................................................

Thursday, May 16, 2002

٭ ----------------------------------------------------
تا بحال چند بار در زندگي شكست خورديد؟
چند بار ؟
اه نه منظورم از شكست ات�اقيه كه تقريبا تمام انچه كه تا اون لحظه به دست اورديد نابود كنه و پايه هاي عقايد درونتون رو به لرزه در بياره.به نظر من بهترين مربي يك انسان براي رسيدنش به پيروزي همانا شكستهايست كه در زندگي ميخوره به شرط اينكه درسهاي اونو كاملا درك كنه و به اون عمل كنه بدون هيچگونه عقده و سرخوردگي . مشكله نه؟اره خيلي مشكله ميدونم.
چند سال پيش من در زندگيم شكست بسيار سختي خوردم به طوريكه تمام اون چيزهاي كه داشتم از دست دادم اونهم بخاطر خيانت كسي كه نزديكترين شخص به روح و وجودم بود وتنها كسي بود كه ميتونست خنجر رو تا دسته به پشتم �رو كنه و در ذهنم اخرين ن�ر در دنيا به انجام دادن اينكار.
راستش قبل از اين ات�اق من خيلي به خودم مطمئن و مغرور بودم و ادعاهام دنيا رو گر�ته بود و روي خودم خيلي حساب ميكردم. تا اينكه ناگهان تلخي روزگار طعم خودشو بد جوري به من چشوند.در اون لحظات بود كه �هميدم بين حر� و ادعا تا عمل واراده زمين تا اسمون �اصله اس وچقدر وحشتناك بود ديوارهاي �رو ريخته كاخ (من) در درونم و چه عريان وگريان بود روح مغرور ديروزم و چقدر تلخ بود حقيقت
از مجتبي چيزي باقي نمونده بود به غير از يك انسان سرخورده و پاچه گير. اه كه چه دردناك بود رو برگرداندن دوستان ش�يق ياران شب زنده دار و ر�يقان گل و گرمابه و خنده هاي تمسخر اميز و از همه بدتر ترحمهاي كساني كه از نگاهشان رضايت و خوشي ميباريد .
خوب من نابود شده بودم . وتقريبا هر چه كه داشتم دررسيدن به سراب يك زندگي در خارج از كشور به همراه بهترين دوستم از دست ر�ت.
الان كه �كر ميكنم ميبينم واقعا چنين ات�اقي برايم واجب بود تا طعم و بوي خاك به دماغ ماليده شده ام را احساس كنم و بهتر بشناسم دنياي اطرا�م و ادمهاشو وبتونم بشناسم دوستيهاي واقعي رو چون در اين حادثه بود كه من يك دوست واقعي پيدا كردم كسي كه اصلا ادم حسابش نميكردم بهترين دوستم از كار در اومد از بين اون همه دوستان ومن ديدم مرد و انسان واقعي رو .
بگذريم يكي از اون روزهاي كه از دست ر�ته و سرخورده بودم و كم كم داشتم تبديل به يك انسان رواني ميشدم در حالي كه گوشهايم پر بود از حر�هاي دوستم براي اينكه به خودم بيام وهمه چي رو �راموش كنم ناگهان به يك نوشته برخوردم كه منو سخت تكون داد وبه �كر �رو برد وبعد از اون بود كه تصميم گر�تم اين شكست رو تبديل به يك تجربه براي رسيدن به پيروزي كنم .
نوشته اي از �يلسو� بزرگ گوته كه اون رو براي شما دوستان مينويسم :

اگر ثروتمند نيستي مهم نيست.بسياري از مردم ثروتمند نيستند
اگر سالم نيستي هستند ا�رادي كه با معلوليت و بيماري زندگي ميكنند
اگر زيبا نيستي برخورد درست با زشتي هم وجود دارد
اگر جوان نيستي همه با چهره پيري مواجه ميشوند
اگر تحصيلات عالي نداري با كمي سواد هم ميشود زندگي كرد
اگر قدر ت سياسي و مقام نداري مشاغل مهم متعلق به تعداد معدودي از انسانهاست
اما
اما......
اگر عزت ن�س نداري برو بمير كه هيچ نداري

دوستدار شما:مجتبي ساده پرست


........................................................................................

Wednesday, May 15, 2002

٭ Ù�كر كن زندگي لحظه اي بيشتر نيست
بايد اين لحظه را پاس داري
بايد اين لحظه را پاس دارم
بايد اين لحظه خالي شوم از هياهو
بايد از خود بپرسم كه انسان چگونه شد آغاز
بايد از خود بپرسم كه دنيا چگونه شد آغاز
من كه انسان اين آب و خاكم
چرا طرحي از عشق ديرين ندارم؟
اي من گمگشته هركجايي
به ياد تو اين قصّه را مي نگارم
اي تو وحشي به چشم دغّل پيشگان زمانه
اي تو اهلي به چشم من از ازل بوده تنها
اي تو آب و درخت و جواني
اي تو ابر و بهار و محبت
اي سر انگشت تو راه شيري
اي تو آيــينه آسمانـي
اي تو سبزينة جنگل و رود
اي تو سر منزل آشنايي
اي پر از لحظه هاي قشنگ شك�تن
اي همه از تو گ�تن
و گ�تـن
همه روشنايي
بايد از شعر رنگين كماني بسازم
كه بعد از مناجات بــاران
در آن
اعنماد ترا
جشن گيرم
ديده ام درّه اي پشت دروازه هاي طلايي خورشيد
تو همان درّه بيكراني
شعر بايد كنار من و تو
بر سر س�ره با «ما» نشيند
شعر يعني تمام من و تو
شعر يعني «ما» دوست باشيم
تقديم به تمام عاشقان و دوستداران علم ادب بخصوص شعر
دوستدارتان «بــاران» ساعت 2/15 شب پنج شنبه



........................................................................................

Monday, May 13, 2002

٭ -------------------------------------------------------------------------
من يك دوست شاعر پيشه دارم كه خيلي پسر خوبيه واهل دله
اون توي يكي از شهرستانها دانشجويه وهر وقت كه مياد مشهد يك خبري هم از من ميگيره و هميشه هم حر�هايي از ات�اقات و مسائلي كه با دل شاعر پيشه خودش داره برام ميگه كه جالبه امروز هم باهم بوديم و يك سري به باشگاه بليارد زديم گويا اين د�عه حسابي دل عاشق پيشه اش كار دستش داده بود و دمغ بود يك دو بيتي زيبا رو هم زمزمه ميكرد كه ن�هميدم مال خودش بود يا نه ولي دو بيتي قشنگيه كه براتون مينويسمش
خوبرويان جهان رحم ندارد دلشان
بايد از جان بگذرد هركه شود عاشقشان
روزي كه سرشتند زگل پيكرشان
سنگي اندر گلشان بود كه ان شد دلشان
خوب اگه بعدا حوصله كردم از ات�اقات جالب و شنيدني اين دوستم براتون مينويسم �علا بايد برم بخوابم كه صبح خيلي كار دارم
دوستدار شما:مجتبي ساده پرست




٭ امروز تعطيله Ùˆ هوا هم شديدا باروني
اين سرماخوردگي منم كه كهنه شده و دست از سرم بر نميداره و �ش �ش دماغم هم حسابي كلا�ه ام كرده
هر چي هم قرص سرما خوردگي و استامينو�ن است�اده ميكنم (اونهم دوتا دوتا)هيچ تاثيري نداره
از خوابيدن خسته شدم من اصلا ميونه ام با خواب خوب نيست نشستم پاي سيستيم و شروع كردم به وبلاگ نوردي
اخي از خوندن وبلاگ پرستوواقعا تحت تاثير قرار گر�تم
ميترا دوست عزيزم واقعا به اين روح زيباي تو حسوديم ميشه ئ اميدورام و با تمام وجود ارزو ميكنم كه اولا هيچ وقت دلت به درد نياد و نشكنه و اگه چنين ات�اقي هم ا�تاد بخاطر خدا بيامرز شدن جوجه زيبا و دوست داشتنيت باشه
البته معذرت ميخوام كه اين حر� رو زدم شايد چون دل من از بس كه شكسته و گاهي اوقات هم ريز ريز شده و اين بنده بي نوا و
بيچاره با كلي زحمت و روانشناسي كردن خودم اونو بند زدم و هر جور بوده ح�ظش كردم بيشر شبيه به يك تيكه سنگ شده تا دل
ميدونيد بعضيها دلشون رو رها كردند و اصلا �راموشش كردند و يادشون نمياد كه توي سينه شون دلي هم داشتند
بعضيها ذاتا اينجوريند و بعضيها هم دلشون تاب تحمل نداشته و جا زدند و بي خيال هر چي دل و احساس شدند كه من اسم اينها رو ميزارم از دست ر�تگان
به نظر من انسان وقتي واقعا از زندگي شكست ميخوره كه اجازه بده ج�اهاي روزگارو نامرديها دلشو تيره و تار كنه و پاكي رو از دلش بيرون ببره ولب كلام اعتقادشو به عشق و محبت درون دلش ازدست بده
خوب من سعي دارم هيچ وقت همچين بلاي سرم نياد با تمام وجودم سعي ميكنم چون وقتي بعضيها رو ميبينم كه چه جوري غرق شدند
وچشمانشون به روي زيبايها بسته اس و از دنيا �قط ر�ع نيازهاي جسماني و غرايز حيوانيشون �كر ميكنند حالم بهم ميخوره
چون من مو�ق به ادامه تحصيل نشدم و كاسبم توي دنياي كارم از اين جور اشخاص بسيار ميبينم
از خوندن بعضي از وبلاگها بسيار لذت بردم وبلاگ الواح شيشه اي اژدهاي شكلاتي بچه جنوب شهر وبقيه وبلاگها ي دوستان عزيز
البته من هنوز زياد وارد به لينك درست كردن نيستم و دوستان منو ميبخشند انشا.. با ر�ع اشكالاتم لينكها رو درست خواهم زد
هنوز هوا بارونيه و من يك سر ر�تم روي بالكون
بارون به سر و صورتم ميزد من عاشق بارون وطبيعتم و يك دليلي كه هميشه �صل بهار سرما خورده هستم پرهيز نكردن از خيس شدن با بارونه
ياد اسم وبلاگم ا�تادم و سعي كردم بارون رو ببوسم كه جيغ و داد مادرم بلند شد:پسرخل و ديوونه اين چه كاريه ميكني
راستش من از بچه گي زياد جملات شبيه به اين رو شنيدم
يادم مياد پدر خدا بيامرزم ميگ�ت تو عرضه يك لقمه نون در اوردن رو نداري و اسم منو گذاشته بود كرم كاغذ
چون خيلي كتاب ميخوندم و هرجور كتابي كه بدستم ميومد به جاي خوندن (نقل قول بابام)ميخوردمش
شايد باور نكنيد حتي به دستشوي هم كه مير�تم كتابم رو با خودم مي بردم
اين روزها بعضي وقتها دلم لك ميزنه براي كتابهاي نيكوس كازانتزاكيس / ارنست همينگوي / پرل باك و.......
اما مشكلات و دنياي چك و قرض و مخارج منو از مطالعه دور كرده ولي خوب خدا پدر باعث و باني اين شبكه جهاني اينترنت رو بيامرزه
خوب من اوقات �راغتم رو بيشتر پاي كامپيوتر سر ميكنم يك زماني از بازيكنهاي قهار گيمهاي كامپيوتر بودم
از زمان كامپيوتر هاي كمودور و اسپكتروم كه اولين پرسونال كامپيوترهاي بودند كه به ايران اومدند ت�ريح من نشستن پاي كامپيوتر بود
بگذريم اصلا منو بگو كه چي دارم مينويسم
مجتبي ساده پرست



٭ سلام
اي عشق در جهان ترا از همه چيز بيشتر دوست دارم.
اي عشق تو بهترين راهنماي زندگي هستس
اي عشق؛ تو همچون آ�تاب در پيشاني ماه جبيني جاي ميگيري و وبوي نام معشوق ميدهي و همچون آتش در دل مسكين مي نشيني و عاشق سئخته اش ميسازي
اي عشق؛ تو يگانه خلاق توانا و سازندة ا�سونگري هستي كه با يك توجه از حر�هاي ناچيز گوهري از سنگ به وجود مي آوري و با يك اشاره خاك ناپاك را همپايه ا�لاك مي كني
اي عشق؛ عشق بيدادگر و شورانگيز من ؛ پايدار باش
دامان آتش خانمانسوز خود را از پيرامون جان من جمع كن... محنت و هجران و نااميدي را از من باز گير و زنجير سنگين و شكست ناپذير خود را از پاي من بگشا
تقديم به تمامي دلهاي عاشق
دوستدار شما باران


........................................................................................

Sunday, May 12, 2002

٭ امشب شب شهادت اقا امام رضاست مشهد در اين شب حال Ùˆ هواي خاصي داره شهر خيلي شلوغه به طوري كه كلاÙ�Ù‡ ميشي
روي صندلي توي مغازه نشسته بودم و غرق ا�كار خودم بودم كه صداي طبل و نوحه منو به خودم اورد نا خود اگاه به سوي در ر�تم دسته عزاداري امام رضا بود دسته با شكوهي بود و صداي نوحه خان با گرمي خاصي به گوش ميرسيد خيلي وقت بود كه همچين منظره اي نديده بودم جلوي دسته علامت زيبايي با گلدسته ها و چراغهاي بلورين خودنماي ميكرد خيلي بزرگ بود
يك احساس قديمي و اشنا كم كم وجود منو از خودش پر كرد
يك حس كدر شده در اعماق درونم
مثل احساسي كه وقتي يك عكس رنگ و رو ر�ته قديمي كه لابلاي وسايل �راموش شده پيدا ميكني و تورو تا اعماق احساسات بچه گي ميبره و تو مبهوت از وجود اين احساس با يك لذت اميخته به حسرت به اون �كر ميكني
در همين موقع يك مرد ميانسال توجه منو به خودش جلب كرد در حدود پنجاه سالي داشت بطور عجيبي از چشمانش اشك سرازير بود وساكت كنار دسته ايستاده بود.
دسته به جلوي حسينيه رسيده بود و وقت اون بود كه طبق رسوم گلدسته عزاداري دو دور چرخ بزنه و به سمت حرم امام رضا سلام بده واداي احترام بكنه
يك جوون هم سن و سال من (حدود 29 ساله) گلدسته رو بر دوش ميكشيد و شروع به چرخ زدن كرد هنوز دور اول تموم نشده بود كه گلدسته كج شد و بقيه جلوي ا�تادنشو گر�تند چهره اون جوون از �شار زياد به سياهي ميزد
بلا�اصله يكن�ر ديگه به زير گلدسته ر�ت و اونو بلند كرد و شرع به چرخ زدن كرد كه يكهو گلدسته دوباره كج شد انگار نميخواست چرخ بخوره و واقعان هم كار مشكلي بود
نا گهان همون پير مرده به سوي گلدسته ر�ت و بقيه رو كنار زد و اونو بلند كرد و با همون صورت خيس حركت كرد و ر�ت روي جدول وسط بلوار و بعد از دوبار چرخيدن به زيبايي تاج گلدسته خم شد و به اقا سلام كرد انگار گلدسته ها جون گر�ته بودند
صداي صلوات بلند شد و من مبهوت به اين صحنه نگاه ميكردم باور نكردني بود و زيبا



٭ سلام
من باران از شهرستان ساري مر كز استان سرسبز و خرم مازندران هستم
من به پيشنهاد دوست خوبم آقا مجتبي از مشهد كه زحمت ساختن اين وبلاگ بر دوش او بوده اين وبلاگ رو راه اندازي كرديم
كه البته دوستان ميپذيرند كه چندان تجربه خوبي نداريم
پس اميد داريم كه در بهتر شدن اين وبلاگ مارا از راهنمايي هايتان محروم نكنيد
من در شروع كارم يك شعر تقديم ميكنم
تو بيا هاي در اين خانه بخوان بامن
غزلي سخت غريبانه بخوان بامن
نكنم ميل سخنهاي حكيمانه
دو سه ا�سانه رندانه بخوان با من
به هواداري دلهاي بياباني
سخن عامي و �رزانه بخوان بامن
نه �قط شي�ته صحبت يارانم
اثر مردم بيگانه بخوان بامن
دل من از تو چه پنهان كه پريشانم
غزل كوچه و ميخانه بخوان بامن
تقديم به شما دوستان خوب
راستي از ميترا جون و حسين اقاي درخشان كه دوستم اقا مجتبي را در راه اندازي اين وبلاگ ياري كردند تشكر ميكنم
دوستدار همه تون.... باران



٭ سلام به همه دوستان
من مجتبي هستم از مشهد
من همراه با دوست عزيزم باران تصميم گر�تيم كه يك وبلاگ براي نوشتن عقايد و هرچي گ�تني داريم باز كنيم.البته اميدوارم مطالبمون لايق خوندن باشه
راستش من در بيان كلمات مشكل دارم بعضي وقتها كه ميخواستم نظرم ويا عقيدهامو بگم اخرش متوجه ميشدم كه كلمات سرم كلاه گذاشتند و صدو هشتاد درجه اون چيزي كه ميخواستم بگم بر عكس جلوه دادند و يكي از دلايلي كه باعث شد تصميم بگيرم يك وبلاگ باز كنم كمك كردن به خودم براي حل اين مشكلم بود و وقتي باران با نظر من در مورد باز كردن يك وبلاگ مشترك موا�ق بود بيشتر مصمم شدم و اين كار به عهده من گذاشته شد كه امشب مو�ق به انجامش شدم
از دوست خوبم ميترا كه وبلاگ پرستو رو مينوسه به خاطر اشنا كردن من با وبلاگ بسيار ممنونم و همچنين از اقاي حسين درخشان به خاطر راهنمايهايشان براي باز كردن وبلاگ �ارسي
البته وبلاگ بوسه بر باران هنوز خيلي اشكالات داره كه به اميد حق و ياري دوستان ر�ع خواهد شد.



٭ به نام انكه به انسان روح Ùˆ قدرت درك زيباي را بخشيد



........................................................................................

Home